داستان من و ذهن زیبایم
خیلی
چندش آور بود دفاع از کسی که متنفر ام ...ولی چاره ای نبود...باید دفاع می کردم... این
روزهایم را با خوار کردن دیگرانی می گذرانم تا نردبانی درست می کنم و بتوانم خود
را نجات دهم. این رسم زندگی ست و من دچار زندگی زدگی شده ام. پستی تمام وجودم را
فرا می گیرد و من این را حس می کنم. راهی را می روم که انتهایش می دانم تا دسته در
گل فرو رفته ام و راه برگشتی ندارم. این دنیا مسخ ام کرده است به گونه ای که گاهی
از خودم می ترسم. درگیر تنازع بقا شده ام. گاهی با خودم می گویم آدمی که ورثه ای ندارد
چرا باید اینقدر خود را به هر در و پیکری بزند؟ آخرش که چه؟ به اندازه قوت لایموتی
در آور و خوش بزی که دنیا همین پنج و شش باشد. اما این افکار که در مغزم غلیان می
زند هیچ تاًثیری بر اعمالم ندارد، انگار ما دو نفر هستیم که هر کس برای خود و به
شیوه خویش زندگی می کند. افکارم را می پسندم اما عملی کردن شان تقریباً غیر ممکن
می نماید. در ذهن زبیایم غوطه می خورم و در لجن زار زندگی فرو می روم. افسوسی که
می خورم این است که کاش افکارمان مورد قضاوت قرار می گرفتند تا اعمالمان. اما
افکار مثل دود سیگاری که می گیرانم ناپدید می شوند و اثری برایم باقی نمی ماند تا
بدان استناد کنم. اما چیزی که هست اعمالم مثل هاله نوری لجن مال شده دور سرم می
چرخند و گه گداری چون گرز رستم بر سرم کوفته می شوند و مرا به اغما می برند. اینها
همیشه با منند و خوبیش این است که کسی نمی بیند که چه هاله گهی با خود حمل می کنم.
این هم خوبیش این است که من با افکارم بر دیگران مستولی می شوم و حواس مخاطب را
یکسره بر هرچه که نیست جلب می کنم تا از هرچه که هست غافل بماند. چه دنیای عجیبی
ست و چقدر سر مردم را شیره مالیدن آسان!
سلام...