ورونیکا تصمیم گرفته بود بمیرد، تصمیم خود را عملی هم کرده بود ولی جان سالم به در برده بود حالا در یک تیمارستان مجهز تحت درمان بود. این فرصت مناسبی بود برایش تا معنای زندگی از نگاه بیماران روانی را دریابد. پزشکان به او گفته بودند در اثر خودکشی ناموفق وی، عضلات قلبش آسیب دیده است و به زودی در اثر یک حمله قلبی ناگهانی خواهد مرد. برای او که می خواست به زندگی خود خاتمه دهد هر روزی که می آمد فرصت تازه ای بود برای زندگی، برای مکاشفه. فکر می کنم اگر فرصت زندگی کردن برای انسانها روزانه بود، بدین ترتیب از تک تک لحظات آن استفاده می کردند، چراکه هر روز را آخرین روز می پنداشتند. این همان چیزی ست که من"در حال"زندگی کردن می نامم اش. به نظر من بایستی گذشته را به کلی فراموش کرد، حال هرچه که می خواهد باشد. آینده نیز که چون رویاست، در رویا هم که نمی توان زیست. تنها"اکنون" می ماند. بایستی چون ورونیکا هر روز از زندگی را آخرین روز زندگی پنداشت. او دیگر آنگونه که می خواست زندگی می کرد. بایستی خود را از قید وبندها رهانید.بایستی روح را آزاد کرد و به پرواز در آورد. از آن چیزی که به معنای واقعی ما را به خلسه می برد حظ برد. باید زندگی را موهبتی دانست برای تجربه کردن.تجربه هر چیزی که سر در نمی آوریم از آن. بایستی در هر چیزی سرک کشید و تجربه کرد اما محتاطانه.نبایستی در این کار دچار افراط و تفریط شد. بایستی شکست خورد و لذت برد. و دوباره طعم آن را چشید.طعم تلخ شکست که چون شرنگی زهرآگین است عده ای را مسموم می کند و به کام نیستی می برد.باید از این جام شوکران نوشید و مست شد. لذت ببر از آن چیزی که منع ات کردند. تو خودت چون مانعی. 

پی نوشت: IT'S YOUR LIFE