سلام... من مهرداد... یکی مثل بقیه، گمشده در لابلای مردم کوچه و بازار...و شما؟ نمی دانم... اما نیک می دانم همیشه حقایقی هست که از گفتنشان می ترسیم...حتی اینجا که ما را نمی شناسند...به قول ژان پل سارتر: L'enfer,C'est les autres گاهی به بودن ام شک می کنم زمانی که خودم را از یاد می برم دقیقا عین چیزی که در یکی از مکاتب فلسفی بدان اشاره شده است. اینجا هم فقط جایی ست برای خوانده شدن... برای شنیده شدن... برای اینکه فراموش نکنم هستم...وجود دارم...تو فکر کن جایی ست برای عقده گشایی...برای اینکه خودم را بهتر بشناسم... تو فکر کن اصلا اینجا را ندیده ای، زمانی که اتفاقی سر از اینجا درآوردی...می توانی با پوزخندی اینجا را ترک کنی و فراموش کنی که اینجایی بوده است.من هم چون هرگز ندیدم ات مجبور نیستم به بودن ات عادت کنم و آنگاه که نیامدی دلتنگت شوم...دوست دارم خودم را بخوانم بارها در روز می نشینم و اینکار را می کنم چون اینجا همیشه می توانم برگردم و خودم را ویرایش کنم...اینجا به من این امکان را می دهد.افسوسی که همیشه خورده ام که چرا آنجایی که می نشینم و این متن را می نویسم این امکان برایم نیست. از اینکه مرا بخوانی لذت می برم.از اینکه مرا نقد کنی بیشتر... اما دوست دارم حرفهایت حرف باشند و حرفه ایی. ادعایی ندارم...گفتم حرفها فقط حرفند می گویم تا خفه ام نکنند.چون مثل حناق می ماند این حرفها از بس که نمی زنیم اشان. سالهاست می گویم: Il n'y a pas d'art sans Liberte "بدون آزادی هنری وجود ندارد." این را اینجا همیشه حس اش کرده ام. البته آزادی لزوما نباید مدنی باشد بایستی باطنی باشد. این را یقین دارم. آنگاه که مطلبی می خوانم تنها زمانی از آن لذت می برم که الهامی باشد برایم تا بتوانم پرنده خیالم را به پرواز درآورم. این برایم به مثابه حظی ابدی ست. Je cherche toujours la verite qui me mene a l'eternel به همین سادگی...باقی همه دروغ است و خیال... سنگ برای سنگر، آهن برای شمشیر، جوهر برای عشق... در خود به جُستجویی پیگیر همت نهادهام در خود به کاوشام در خود ستمگرانه من چاه میکَنَم من نقب میزنم من حفر میکُنَم . . . در آوازِ من زنگی بیهوده هست بیهودهتر از تشنجِ احتضار که در تلاشِ تاراندنِ مرگ با شتابی دیوانهوار باقیماندهی زندگی را مصرف میکند تا مرگِ کامل فرارسد. پس زنگِ بلندِ آوازِ من به کمالِ سکوت مینگرد.