عادت
عادت کردن به چیزی شروع دست کشیدن از بودن است.این را من نمی گویم.کاش می توانستم آزاد باشم.از قید و بند همه چیز خود را برهانم تا هرزمان که اراده کردم قصد سفر کنم.همچنان که بزرگت تر می شویم آزادی های خود را کمتر می کنیم و بیشتر دل می بندیم به چیزهایی که ابدی نیستند.به چیزهایی که همچون خواب و خیال اند و توهم.فکر می کنیم که داریمشان.اما...
واقعیت این است که تنها چیزی که ما داریم همان خودمان است که ابدی ست.این زندگی سراسر شور و هیجان مانند داستانی ست که اوراق آن را ورق می زنیم.لاشک روزی به صفحه آخر خواهیم رسید.اما آیا از داستان چیزی فهمیده ایم؟یا فقط چون روزنامه آن را روخوانی کرده و فقط به عکسهای آن نگاه کرده ایم؟کتاب زندگی پنج فصل دارد:بهار٬تابستان٬پائیز٬ زمستان و باز هم بهار.
بهار را گذراندیم و منتظر بهار دیگریم.
+ نوشته شده در ساعت توسط
سلام...