داستان من و کلوانچی و آن روباه
کوچک تر که بودم مادرم برایم قصه آسیابانی را تعریف می کرد که روباهی برای دزدیدن آردهایش او را گول زده، وقتی فریاد زده بود:((کلوانچیوووووو!اوووووت برفت!)) یعنی:آسیابان!آبت رفت! آب از سد بگذشت و من هنوز در خوابم. کاش روباهکی بود تابیدارم کند که ((کلوانچیوووووو!اووووت برفت و تو هنوز در خوابی!)).
+ نوشته شده در ساعت توسط
سلام...