گاهی وقتی اتوبوس سوار می شوم و جایی برای نشستن پیدا می کنم به این فکر می کنم که اگر پیرمردی در ایستگاه بعدی سوار شود و جایی برای نشستن نداشته باشد آیا انسانیت حکم می کند که از جایم بلند شوم و آن رابه وی بدهم؟ با خود می اندیشم که اگر بلند نشوم چه میشود؟ یعنی اگر نخواهم انسانیت به خرج دهم بدین معنی است که حیوانی به تمام معنا هستم! سوال من از خودم این است که برای خوبی کردن در حق دیگران هیچ انتخابی وجود ندارد...؟ یا خوبی کن یا حیوان باش! سوال اینجاست که اگر کسی به کسی صدمه ای بزند مثلاً کسی در راهروی اتوبوس پیرمرد را هل دهد و وی نقش زمین شود فرقش با منی که جایم را به او نداده ام در چیست؟ یعنی هر دو حیوانیم؟ یعنی من کمی حیوان هستم و او بیشتر؟ آنقدراین سوالات ذهنم را به خود مشغول می کند که عاقبت کسی (انسانی) از جایش بلند می شود و جایش را به پیرمرد می دهد و من (حیوان) همچنان سر جایم نشسته ام.
Si on savait comment la vie s'en eclaire
کاش می دانستیم که شعله ای کوچک از جنون
چه اندازه زندگی مان را روشن می کند
بیماری
پیری
و مرگ
الان برای بار دوم است که روزهایی که من اصلاً ماشین را از جایش تکان نمی دهم و تو کوچه پارک شده است... میبینم در خیابان جریمه شدم...جالبه! هر دو بار هم پنج شنبه...هردوبار هم ساعت 9 صبح... انگار یه افسر علافی پنجشنبه ها از کوچه ما می گذرد و همینطوری عشقش می کشد جربمه مان کند... وقتی می روم خلافی میگیرم می بینم مثلاً علت را نوشته: سدمعبر نوع قبض: تسلیمی یه بار هم نوشته: نبستن کمربند ایمنی نوع قبض: تسلیمی ... نه! آخر! جالب این است! انگار این افسر روح دیده تو ماشین من نشسته کمربند هم نبسته! آن هم ماشین خاموش و پارک شده!
سوز و سرما
آفتاب بی رمق
پالتو
کلاه
دستکش
اما
خود زمستان نیامد
در صحنه ای از این فیلم زیبا:
فرصتی دست داد تا به نمایشگاه الکامپ مشرف شویم. بیشتر انگار نمایشگاه ابزار آلاتی چون دوربین های مداربسته٬ دستگاههای حضور و غیاب و فروش نرم افزار سی دی های کپی شده و دستگاههای چینی جی پی اس بود تا نمایشگاه دستاوردهای شرکت های بزرگ در خصوص ابزارآلات کامپیوتری...الی ایحال چرخی زدم و مردم را تماشا کردم که خروار خروار بروشور و ساک دستی دستشان بود و نمی دانستم که این همه کاغذ را برای سوخت زمستانه اشان با خود به خانه می برند و یا چیز دیگر... سالنهای نمایشگاه را یکی پس از دیگری طی طریق کردم به امید یافتن شرکتی به نام که مثلاً محصولی خاص را عرضه کرده باشد...اما انگار امید واهی داشتم. خاص ترین سخت افزاری که دیدم تعداد زیادی کیس کامپیوتر در طرحهای مختلف بود و یک دستگاه خودروی فورد گذرموقت در اندرونی سالن که تعجب همگان را برانگیخته بود که چه ربطی دارد الان؟ در فضای بیرونی نمایشگاه اما غرفه هایی موجود بود برای فروش اینترنت ADSL که با تبلیغات رنگوارنگی نظر بینندگان را به خود جلب می کرد. جلو می رفتی و بروشورش را برمی داشتی حالتی شبیه غش و ضعفه به آدمی دست می داد... چرا که تبلیغ انواع و اقسام اینترنت پرسرعت دوبله و سوبله ADSL+2” " و Wireless و غیرهم چه سود؟؟؟ با خود اندیشیدم که وقتی اینترنت ما از ریشه می لنگد چه فرقی می کند پلاس 2 باشد یا پلاس 3...
الغرض... از همان راه که آمده بودم بازگشتم و ماحصل سفرم شد یک نخ سیگار دم در ورودی نمایشگاه و تعدادی فیلم غیرمجاز که پسرکی می فروخت...
همانا آنانی که در جاده ها می تازند و سبقت از راست میگیرند و عجله دارند و نمی دانند به کجا می خواهند برسند...لاجرم همان هایی هستند که هر از گاه می شنویم رقت بار دیار فانی را ترک گفته اند و با همان سرعت و عجله به دیار باقی شتافته اند... چهره موکبان سوار بر مرکب را به خاطر آر آنگاه که می بینیشان بر آگهی های ترحیم سردر منازل
من نا امیدی ام را در پس چهره امیدوار خویش
پنهان کرده و محزون به او لبخند می زنم
بی آنکه بدانم چشم ها چیز دیگری می گویند
می دانم
من "آزموده ام در این شهر بخت خویش"
پس لاجرم
"باید کشید از این ورطه رخت خویش"
کافه تئاتر با راه پله ای باریک و چوبی و فضایی شیک و تر و تمیز با تابلویی که به فرانسه روش نوشته Le Marche Rouge در سرخه بازار در ابتدای خیابان جردن میزبان من و تعدادی از دوستان فرهیخته بود. من و بردیا و مهسا و سامره و زهره و بهار. میز و صندلی هایش که به غایت کوچک بودند و انگار دو ساعت به عاریت نشسته بودیم آنجا. دو تا میزگرد را به هم چسبانده بودیم و صندلی ها را دورش چیده... روی میز که به رنگ مشکی بود زائرین تا توانسته بودند با بیل و کلنگ حکاکی کرده بودند. سقف اش هم کوتاه بود و یک سروگردن از قد ما فاصله داشت. اما نمایی زیبا به طرف خیابان جردن داشت که در حال و هوای گرگ و میش غروب پاییزی سرد و بی روح دلنشین می نمود. دیر تر از بقیه رسیده بودم و آنها ساعتی به گپ وگفت گذرانیده بودند. لحظه ای نشستم تا نفسم سرجایش بیاید که مجبور شده بودم ماشین را در پارکینگ عمومی خیابان پردیس بگذارم و پای پیاده تا آنجا را گز کنم. مردی آمد و تکه تخته ای کوچک در دست داشت که منوی کافی شاپ بود. قهوه ترک مخصوصی سفارش دادم و سیگار ماربوروی فیلتر پلاسی از قوطی سیگار بردیا برداشته آتش زدم.
این روزها روزی نیم ساعت بر روی تردمیل با سرعت 6 کیلومتر در ساعت با شیب 15 درصد جان می کنی که مثلاً 230 کیلوکالری انرژی لامصب را بفرستی به درک! دستت را که بر روی نشانگر Heart Rate می گذاری می بینی قلبت هم که تا 180 تا می زند... بعد هم 15 دقیقه بر روی دوچرخه ثابت که اینجا هم حدود 40 تایی می سوزانی... این بود آرمان های ....
دیگر از کنار مورچه ها به آرامی نمی گذرم
طوریکه مراقب باشم لگدشان نکنم
این بار لگدشان می کنم
نمی خواهم
مورچه انگارندم و بگویند
آزارش به یک مورچه هم نرسیده
نمی دانم چرا این روزها شعر نمی تراود از دهنم
درد نمی رود برون از بدنم
سخن بر نمی آید از زبان الکنم
چون شهری خالی از سکنم
مرغ جان نمی پرد از قفسم
نمی دانم چرا مرگ درنمی آورد از لجنم