تبليغاتX
A Dream for the Blind

گاهی وقتی اتوبوس سوار می شوم و جایی برای نشستن پیدا می کنم به این فکر می کنم که اگر پیرمردی در ایستگاه بعدی سوار شود و جایی برای نشستن نداشته باشد آیا انسانیت حکم می کند که از جایم بلند شوم و آن رابه وی بدهم؟ با خود می اندیشم که اگر بلند نشوم چه میشود؟ یعنی اگر نخواهم انسانیت به خرج دهم بدین معنی است که حیوانی به تمام معنا هستم! سوال من از خودم این است که برای خوبی کردن در حق دیگران هیچ انتخابی وجود ندارد...؟ یا خوبی کن یا حیوان باش! سوال اینجاست که اگر کسی به کسی صدمه ای بزند مثلاً کسی در راهروی اتوبوس پیرمرد را هل دهد و وی نقش زمین شود فرقش با منی که جایم را به او نداده ام در چیست؟ یعنی هر دو حیوانیم؟ یعنی من کمی حیوان هستم و او بیشتر؟ آنقدراین سوالات ذهنم را به خود مشغول می کند که عاقبت کسی (انسانی) از جایش بلند می شود و جایش را به پیرمرد می دهد و من (حیوان) همچنان سر جایم نشسته ام.

+

« Les tyrans s'éteindront comme des météores. »
de Victor Hugo

ستمکاران همچون شهاب سنگ ها خواهند مرد
ویکتور هوگو

 

+

Rien ne nous rend si grands qu'une grande douleur.
Alfred de Musset

هیچ چیزی به اندازه دردهای بزرگ ما را بزرگ نمی کند
آلفرد دوموسه

 

+

c'est pas les gens qui changent c'est juste les masques qui tombent.
inconnu

این مردم نیستند که تغییر می کنند بلکه نقاب ها هستند که از چهره ها فرو می افتند
ناشناس

 

+

Une petite flamme de folie

Si on savait comment la vie s'en eclaire


کاش می دانستیم که شعله ای کوچک از جنون

چه اندازه زندگی مان را روشن می کند

+

در مقابل سه چیز ایستادن نتوان

بیماری

پیری 

و مرگ

+

الان برای بار دوم است که روزهایی که من اصلاً ماشین را از جایش تکان نمی دهم و تو کوچه پارک شده است... میبینم در خیابان جریمه شدم...جالبه! هر دو بار هم پنج شنبه...هردوبار هم ساعت 9 صبح... انگار یه افسر علافی پنجشنبه ها از کوچه ما می گذرد و همینطوری عشقش می کشد جربمه مان کند... وقتی می روم خلافی میگیرم می بینم مثلاً علت را نوشته: سدمعبر نوع قبض: تسلیمی یه بار هم نوشته: نبستن کمربند ایمنی نوع قبض: تسلیمی ... نه! آخر! جالب این است! انگار این افسر روح دیده تو ماشین من نشسته کمربند هم نبسته! آن هم ماشین خاموش و پارک شده! 

+

زمستان همه نشانه هایش را فرستاد

سوز و سرما

آفتاب بی رمق

پالتو

کلاه

دستکش

اما

خود زمستان نیامد

+

در صحنه ای از این فیلم زیبا:

Sue: Why are you looking at me like that 
Jude Fawley: Does it scare you 
Sue: No. I am not afraid of any man 
Sue: Because no man would touch a woman unless she gives him reason to. A touch or a look that say come on. If you never look, they'll never come.

+

افلاطون گفته روح دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنج دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم
در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم
همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم!
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند ... به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند
نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد
و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود
حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی...
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را ازدست بدهی
گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیشتر از آنچه که
خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی
در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...
در کنار او می توانم خودم باشم؟
با او می توانم رو راست باشم؟
می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟
فلسفه وجود این 5 دایره، شناخت است، نه پیش داوری
پس با خودت روراست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن
و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد
هر روز زمانی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی...
ارزشهای مشترک با آنها داری
و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی
دوستان و همراهانی خارق العاده!
دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان... آموزگاران
و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن...
چیزی به تو اضافه نمی کنند
ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
دایره سوم همکاران و اقوامند
و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی
و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر
دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی
دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،
کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند
و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی
خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند
مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی...
یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند
شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد
و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!
وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی
وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!
وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.
انتخاب با توست...
ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم
و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!
این یکی از حقایق عجیب زندگی است،
و اگر این را بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست!

منبع: ناشناس

+

فرصتی دست داد تا به نمایشگاه الکامپ مشرف شویم. بیشتر انگار نمایشگاه ابزار آلاتی چون دوربین های مداربسته٬ دستگاههای حضور و غیاب و فروش نرم افزار سی دی های کپی شده و دستگاههای چینی جی پی اس بود تا نمایشگاه دستاوردهای شرکت های بزرگ در خصوص ابزارآلات کامپیوتری...الی ایحال چرخی زدم و مردم را تماشا کردم که خروار خروار بروشور و ساک دستی دستشان بود و نمی دانستم که این همه کاغذ را برای سوخت زمستانه اشان با خود به خانه می برند و یا چیز دیگر... سالنهای نمایشگاه را یکی پس از دیگری طی طریق کردم به امید یافتن شرکتی به نام که مثلاً محصولی خاص را عرضه کرده باشد...اما انگار امید واهی داشتم. خاص ترین سخت افزاری که دیدم تعداد زیادی کیس کامپیوتر در طرحهای مختلف بود و یک دستگاه خودروی فورد گذرموقت در اندرونی سالن که تعجب همگان را برانگیخته بود که چه ربطی دارد الان؟ در فضای بیرونی نمایشگاه اما غرفه هایی موجود بود برای فروش اینترنت ADSL که با تبلیغات رنگوارنگی نظر بینندگان را به خود جلب می کرد. جلو می رفتی و بروشورش را برمی داشتی حالتی شبیه غش و ضعفه به آدمی دست می داد... چرا که تبلیغ انواع و اقسام اینترنت پرسرعت دوبله و سوبله ADSL+2” " و Wireless و غیرهم چه سود؟؟؟ با خود اندیشیدم که وقتی اینترنت ما از ریشه می لنگد چه فرقی می کند پلاس 2 باشد یا پلاس 3...

الغرض... از همان راه که آمده بودم بازگشتم و ماحصل سفرم شد یک نخ سیگار دم در ورودی نمایشگاه و تعدادی فیلم غیرمجاز که پسرکی می فروخت...

+

همانا آنانی که در جاده ها می تازند و سبقت از راست میگیرند و عجله دارند و نمی دانند به کجا می خواهند برسند...لاجرم همان هایی هستند که هر از گاه می شنویم رقت بار دیار فانی را ترک گفته اند و با همان سرعت و عجله به دیار باقی شتافته اند... چهره موکبان سوار بر مرکب را به خاطر آر آنگاه که می بینیشان بر آگهی های ترحیم سردر منازل

+

منتظر خبری هستم که شاید هرگز نرسد

من نا امیدی ام را در پس چهره امیدوار خویش

پنهان کرده و محزون به او لبخند می زنم

بی آنکه بدانم چشم ها چیز دیگری می گویند 

می دانم

من "آزموده ام در این شهر بخت خویش"

پس لاجرم

"باید کشید از این ورطه رخت خویش"

+

گویا ساخت و تولید فیلمهایی تحت عناوین نامهای محله های تهران مانند سعادت آباد و پل چوبی باب شده است. به زودی شاهد تولید فیلمهای بیشتری از کارگردانان خوش فکرمان تحت این عناوین هم خواهیم بود: جوادیه... مولوی... سه راه جمهوری... پل حافظ و....

+

کافه تئاتر با راه پله ای باریک و چوبی و فضایی شیک و تر و تمیز با تابلویی که به فرانسه روش نوشته Le Marche Rouge در سرخه بازار در ابتدای خیابان جردن میزبان من و تعدادی از دوستان فرهیخته بود. من و بردیا و مهسا و سامره و زهره و بهار. میز و صندلی هایش که به غایت کوچک بودند و انگار دو ساعت به عاریت نشسته بودیم آنجا. دو تا میزگرد را به هم چسبانده بودیم و صندلی ها را دورش چیده... روی میز که به رنگ مشکی بود زائرین تا توانسته بودند با بیل و کلنگ حکاکی کرده بودند. سقف اش هم کوتاه بود و یک سروگردن از قد ما فاصله داشت. اما نمایی زیبا به طرف خیابان جردن داشت که در حال و هوای گرگ و میش غروب پاییزی سرد و بی روح دلنشین می نمود. دیر تر از بقیه رسیده بودم و آنها ساعتی به گپ وگفت گذرانیده بودند. لحظه ای نشستم تا نفسم سرجایش بیاید که مجبور شده بودم ماشین را در پارکینگ عمومی خیابان پردیس بگذارم و پای پیاده تا آنجا را گز کنم. مردی آمد و تکه تخته ای کوچک در دست داشت که منوی کافی شاپ بود. قهوه ترک مخصوصی سفارش دادم و سیگار ماربوروی فیلتر پلاسی از قوطی سیگار بردیا برداشته آتش زدم.    

+

این روزها روزی نیم ساعت بر روی تردمیل با سرعت 6 کیلومتر در ساعت با شیب 15 درصد جان می کنی که مثلاً 230 کیلوکالری انرژی لامصب را بفرستی به درک! دستت را که بر روی نشانگر Heart Rate می گذاری می بینی قلبت هم که تا 180 تا می زند... بعد هم 15 دقیقه بر روی دوچرخه ثابت که اینجا هم حدود 40 تایی می سوزانی... این بود آرمان های ....

+

کله سحر که می زنی بیرون با خودت میگویی: به امید تو! نه به امید خلق روزگار! اما باز می بینی که کارت گیر همین خلق روزگار است که اگر حتی خودش هم نزول اجلال بفرمایند و بیایند پائین هیچکس به حرفش وقعی نمی گذارد. باز هم باید به امید همین خلق باشی...
چه کسی گفته است خلق خدا وسیله است تا تو به هدف ات برسی..اینجا خدا وسیله می شود تا بگویی: به خاطر خدا! کارم را راه بیانداز!
ای بابا! انگار خدا فراموش کرده انسان موجودی اجتماعی است که به همنوعش محتاج است. وگرنه در همان غار می ماند...

+

دیگر از کنار مورچه ها به آرامی نمی گذرم

طوریکه مراقب باشم لگدشان نکنم

این بار لگدشان می کنم

نمی خواهم

مورچه انگارندم  و بگویند

آزارش به یک مورچه هم نرسیده

+

تلویزیون روشن می کنی اخبار پزشکی دمار از روزگار آدم درمی آورند. روزنامه می خوانی نصفش شده مطالب مربوط به سلامتی . هر جا قدم می گذاری صحبت از بیماریهای مختلف ندیده و نشنیده اند. خسته شدیم از بس شنیدیم این را بخور آن را نخور! اصلاً تف به گور بابای هرچی پزشک است! دکان دستگاه راه انداخته اند برای خود در حد جهانی! به کسی چه که چه می خواهم بخورم و چه نمی خواهم بخورم.

+

نمی دانم چرا این روزها شعر نمی تراود از دهنم

درد نمی رود برون از بدنم

سخن بر نمی آید از زبان الکنم

چون شهری خالی از سکنم

مرغ جان نمی پرد از قفسم

نمی دانم چرا مرگ درنمی آورد از لجنم

+